
نمیدونمکجای یک زنده بودن بی معنی ایستاده امو یا کجای یک زنده بودن ....قدم میزنمنه آسمان دیگر مفهمومی داردو نه زمین مهریگنگ و سردرگمپر از شک های کال و نارس و نامیددر وارونه هایی که خواستن بود و...
ادامه مطلب
با همه تلخی هایت و ناسازگاری هایت و بی رحمی هایت از ان روز تا اکنون من زنده ام هر چند بی رمق هر چند دل سرد هر چند نا امید اما هنوز نفس می کشم و به روزهای کودکی . که نه کودکی بود و جوانی . که نه جوانی بود و امروز . که نه امروز است و فردا هم که ... می خندم تلخ. من به تو اهای دنیا با این تن رنجور و دل زخمی هر صبح که چشمان م باز می شود نیشخند می زنم از سر ... نوشته شدهتوسطنیمادرساعت23:13|لینک | ...
ادامه مطلب
چقدر غم انگیز است داستان شهری که مردمان اش خوابند و چراغ هایش بیدار ! رد پای م را بردار ای افسونگر بی تاب . ای باد شهر خالی ست از بیداری از مهربانی از ادمی از افسوس ! خواب حاکم کوچه های بی عابر است چشم بر هم بگذار بیدار ها می میرند...
ادامه مطلب