کجای یک زنده بودن بی معنی ایستاده ام
و یا کجای یک زنده بودن ....
قدم میزنم
نه آسمان دیگر مفهمومی دارد
و نه زمین مهری
گنگ و سردرگم
پر از شک های کال و نارس و نامید
در وارونه هایی که خواستن بود و افسوس نرسیدن غرق شان کرد
کنار همین خاک روبه های کهنه و جوان
من
پر از شک های کال....
غرق در نمیدانم هایم
ایستاده ام
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
اگر دوباره مرا خواندی ،،،،،
خیال ت راحت
حالم به اندازه ی واژه هایم بد نیست
حالم بیرون از مرزهای ،،،خوب و بد،،،، سرگردانی میکند،،
راستی ممنون از انسانیت ی که در واژه هایت موج میزد و برای همدردی مهربانانه
ات . ممنون
دوستان آدرس یادتون نره لطفا
دوستان قدیمی اگه گذران اینجا افتاد لطفا آدرس بگذارید
ممنون
برچسب:
نویسنده: میلاد مرادی